مجموعه ای از بیانات مقام معظم رهبری در مورد عبرتهای عاشورا

بوسیله | آبان 16, 1392

با توجه به فرارسیدن ایام عزاداری اباعبدالله الحسین (ع) که این مطالب را آقای حجت الله شمس الدینی به وبسایت فرستاده و آن را برای بینندگان عزیز منتشر کردیم .

مجموعه ای از بیانات مقام معظم رهبری در مورد عبرتهای عاشورا

الحمدلله ربّ العالمين .احمده واستعينه و استغفره و اتوكّل عليه واصلّى واسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه و حافظ سرّه و مبلّغ رساﻻته، بشير رحمته و ﻧﺬﻳﺮ ﻧﻘﻤﺘﻪ .سيّدنا و نبيّنا ابى القاسم المصطفى محمّد و على آله اﻷطيبين اﻷطهرين المنتجبين المظلومين المعصومين .سيّما ا ﺑﻰعبد الله الحسين عليه السّﻼم و سيّما بقيه الله فىاﻻرضين .اوصيكم عبادالله بتقوى الله .

همه شما عزيزان، برادران و خواهران نمازگزار را به تقواى الهى دعوت و توصيه مىﻛﻨﻢ .اوّل و آخر، تقواست و توصيه اصلى به توشهگيرى از تقواست . اگر بحثى هم مىكنيم، براى اين است كه بتوانيم مايه تقوا را در خودمان، در مردم و مستمعان نمازجمعه، ان شاءاللﱠه به مدد الهى تقويت كنيم .

امروز در خطبه اوّل، بحثى درباره ماجراى عاشورا عرض مى ﻛﻨﻢ. اگرچه در اين زمينه، بسيار سخن گﻔﺘﻪ شده است و ما هم عرايضى كردهايم؛ اما هرچه اطراف و جوانب اين حادثه عظيم و مؤثّر و جاودانه بررسى مى شود، ابعاد تازه تر و روشنگريهاى بيشترى از آن حادثه آشكار مىشود و نورى بر زنﺪﮔﻰ ﻣﺎ ﻣﻰﺗﺎﺑﺎﻧﺪ .

يكى بحث علل و انگيزههاى قيام امام حسين عليه السّﻼم است، كه چرا امام حسين قيام كرد؛ يعنى تحليل دينى و علمى و سياسى اين قيام .در اين زمينه، ما قبﻼً تفصيﻼً عرايضى عرض ك ردهايم؛ فضﻼ و بزرگان هم بحثهاى خوبى كرده اند . امروز وارد آن بحث نمىﺷﻮﻳﻢ .

بحث دوم، بحث درسهاى عاشوراست كه يك بحث زنده و جاودانه و هميشگى است و مخصوص زمان معيّنى نيست .درس عاشورا، درس فداكارى و ديندارى و شجاعت و مواسات و درس قيام للﱠه و درس محبّت و عشق است .يكى از درسهاى عاشورا، همين انقﻼب عظيم و كبيرى است كه شما ملت ايران پشت سر حسين زمان و فرزند ابى عبداللﱠه الحسين عليهالسّﻼم انجام داديد .خود اين، يكى از درسهاى عاشورا بود .در اين زمينه هم من امروز هيچ ﺑﺤﺜﻰ ﻧﻤﻰﻛﻨﻢ .

بحث سوم، درباره ى عبرتهاى عاشوراست كه چند سال قبل از اين، ما اين مسأله را مطرح كرديم ﻛﻪ عاشورا غير از درسها، عبرتهايى هم دارد. بحث عبرتهاى عاشورا مخصوص زمانى است كه اسﻼم حاكميت داشته باشد .حداقل اين است كه بگوييم عمده اين بحث، مخصوص به اين زمان است؛ ﻳﻌﻨﻰ زمان ما و كشور ما، كه عبرت بگيريم .

ما قضيه را اين گونه طرح كرديم كه چطور شد جامعه اسﻼمى به محوريّت پيامبر عظيمالشّأن، آن عشق مردم به او، آن ايمان عميق مردم به او، آن جامعه سرتاپا حماسه و شور دينى و آن احكامى كه بعداً مقدارى درباره آن عرض خواهم كرد، همين جامعه ساخته و پرداخته، همان مردم، حتّى بعضى همان كسانى كه دوره هاى نزديك به پيامبر را ديده بودند، بعد از پنجاه سال كارشان به آن جا رسيد كﻪ ﺟﻤﻊ شدند، فرزند همين پيامبر را با فجيعترين وضعى ﻛﺸﺘﻨﺪ؟ !انحراف، عقبگرد، برگشتن به پشت سر، از اين بيشتر چه ﻣﻰشود؟ !

زينب كبرى سﻼم اللﱠهعليها در بازار كوفه، آن خطبه عظيم را اساساً بر همين محور ايراد كرد :»ﻳا اهل الكوفه، يا اهل الختل و الغدر، أتبكون؟!«).1 (مردم كوفه وقتى كه سرِ مبارك امام حسين را بر روى نيزه مشاهده كردند و دختر على را اسير ديدند و فاجعه را از نزديك لمس كردند، بنا به ضجّه و گريه كردند . فرمود :»أتبكون؟!« ؛ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰكنيد؟ !»فﻼ رقات الدمعه وﻻهدئت الرنه«؛)2 ( ﮔﺮﻳﻪتان تمامى نداشته ﺑﺎﺷﺪ .بعد فرمود :»انّما مثلكم كمثل التى نقضت غزلها من بعد قوة انكاثا تتّخذون ايمانكم دخﻼً بينكم«). 3 (اين، همان برگشت است؛ برگشت به قهقرا و عقبگرد .شما مثل زنى هستيد كه پشمها ي ﺎ ﭘﻨﺒﻪها را با مغزل)4 ( ﻧﺦ ﻣﻰكند؛ بعد از آن كه اين نخها آماده شد، دوباره شروع ﻣﻰكند نخها را از نو باز كردن و پنبه نمودن !شما در حقيقت نخهاى رشته خود را پنبه كرديد .اين، همان برگشت است .اين، عبرت است .هر جامعه اسﻼمى، در معرض همين خطر هست .

امام خمينىِ عزيز بزرگ ما، افتخار بزرگش اين بود كه يك امّت بتواند عامل به سخن آن پيامبﺮ ﺑﺎﺷﺪ . شخصيت انسانهاى غير پيامبر و غير معصوم، مگر با آن شخصيت عظيم قابل مقايسه است؟ او، آن جامعه را به وجود آورد و آن سرانجام دنبالش آمد .آيا هر جامعه اسﻼمى، همين عاقبت را دارد؟ اگر عبرت بگيرند، نه؛ اگر عبرت نگيرند، بله . عبرتهاى عاشورا اينﺟﺎﺳﺖ .

ما مردم اين زمان، بحمداللﱠه به فضل پروردگار، اين توفيق را پيدا كردهايم كه آن راه را مجدّداً برويم و اسم اسﻼم را در دنيا زنده كنيم و پرچم اسﻼم و قرآن را برافراشته نماييم .در دنيا اين افتخار نصيب شما ملت ﺷﺪ .اين ملت تا امروز هم كه تقريباً بيست سال از انقﻼبش گذشته است، قرص و محكم در اين راه ايستاده و رفته است .اما اگر دقّت نكنيد، اگر مواظب نباشيم، اگر خودمان را آن چنان كه بايد و شايد، در اين راه نگه نداريم، ممكن است آن سرنوشت پيش بيايد .عبرت عاشورا، اينﺟﺎﺳﺖ .

حال من مى خواهم مقدارى درباره موضوعى كه چند سال پيش آن را مطرح كردم و بحمداللﱠه ديدم فضﻼ درباره آن بحث كردند، تحقيق كردند، سخنرانى كردند و مطلب نوشتند، با توسّع صحبت كنم .البته بحث كامل در اين مورد، بحث نمازجمعه نيست؛ چون طوﻻنى است و ان شاءاللﱠه اگر عمرى داشته ﺑﺎﺷﻢ و توفيقى پيدا كنم، در جلسهاى غير نمازجمعه، اين موضوع را مفصّل با خصوصيّاتش بحث خواهم كرد . امروز مىخواهم يك گذر اجمالى به اين مسأله بكنم و اگر خدا توفيق دهد، در واقع يك كتاب را در قالب يك خطبه بريزم و به شما عرض ﻛﻨﻢ .

اوّﻻً حادثه را بايد فهميد كه چقدر بزرگ است، تا دنبال عللش بگرديم .كسى نگويد كه حادثه عاشورا، باﻻخره كشتارى بود و چند نفر را كشتند. همان طور كه همه ما در زيارت عاشورا مىخوانيم :»ﻟﻘﺪ عظمت الرّزيّه و جلّت و عظمت المصيبة«)5(، مصيبت، خيلى بزرگ است .رزيّه، يعنى حادثه بسيار بزرگ .اين حادثه، خيلى عظيم است . فاجعه، خيلى تكان دهنده و بىنظير است.

براى اين كه قدرى معلوم شود كه اين حادثه چقدر عظيم است، من سه دوره كوتاه را از دوره هاى زندگى حضرت ابى عبداللﱠه الحسين عليهالسّﻼم اجماﻻً مطرح مى ﻛﻨﻢ. شما ببينيد اين شخصيتى كه انسان در اين سه دوره مى شناسد، آيا مىتوان حدس زد كه كارش به آنجا برسد كه در روز عاشورا يﻚ عده از امّت جدّش او را محاصره كنند و با اين وضعيت فجيع، او و همه ياران و اصحاب و اهل بيتش را ﻗﺘﻞعام كنند و زنانشان را اسير بگيرند؟

اين سه دوره، يكى دوران حيات پيامبر اكرم است .دوم، دوران جوانى آن حضرت، يعنى دوران بيستوپنجساله تا حكومت اميرالمؤمنين است .سوم، دوران فترت بيست ساله بعد از شهادت اميرالمؤمنين تا حادثه كربﻼست .

در دوران حيات پيامبر اكرم، امام حسين عبارت است از كودك نور ديده سوگلى پيامبر .پيامبر اكرم دخترى به نام فاطمه دارد كه همه مردم مسلمان در آن روز مىدانند كه پيامبر فرمود :»انّ اللﱠه ليﻐﻀﺐ ﻟﻐﻀﺐ فاطمة«)6(؛ اگر كسى فاطمه را خشمگين كند، خدا را خشمگين كرده است .»و يرضى لرضاها«؛)7 (اگر كسى او را خشنود كند، خدا را خشنود كرده است .ببينيد، اين دختر چقدر عظيمالمنزله است كه پيامبر اكرم در مقابل مردم و در مﻸ عام، راجع به او اين گونه حرف مى زند. اين ﻣﺴﺄﻟﻪاى عادّى نيست .

پيامبر اكرم اين دختر را در جامعه اسﻼمى به كسى داده است كه از لحاظ افتخارات، در درجه اعﻼسﺖ؛ ﻳﻌﻨﻰ ﻋﻠﻰ ﺑﻦ ابى طالب عليهالسّﻼم .او، جوان، شجاع، شريف، از همه مؤمنتر، از همه باسابقه ﺗر، از همه شجاعتر و در همه ميدانها حاضر است .ﻛﺴﻰ است كه اسﻼم به شمشير او مىگردد؛ هر جايى كه همه در مىمانند، اين جوان جلو ﻣﻰ آيد، گره ها را باز مى كند و بنبستها را مى ﺷﻜﻨﺪ .اين داماد محبوب عزيزى كه محبوبيت او نه به خاطر خويشاوندى، بلكه به خاطر عظمت شخصيت اوست، هﻤﺴﺮ نوديده پيامبر است . كودكى از اينها متولّد شده است و او حسين ﺑﻦﻋﻠﻰ است .

البته همه اين حرفها درباره امام حسن عليه السّﻼم هم هست؛ اما من حاﻻ بحثم راجع به امام حسين عليهالسّﻼم است؛ عزيزترين عزيزان پيامبر؛ كسى كه رئيس دنياى اسﻼم، حاكم جامعه اسﻼمى و محبوب دل همه مردم، او را در آغوش مى گيرد و به مسجد مىبرد . همه مىدانند كه اين كودك، محبوب دلِ اين محبوبِ همه است .او روى منبر مشغول خطبه خواندن است كه اين كودك، پايش به ﻣﺎﻧﻌﻰ ﻣﻰ گيرد و به زمين مىافتد . پيامبر از منبر پايين مىآيد، او را در بغل ﻣﻰگيرد و آرامش مى ﻛﻨﺪ .ببينيد؛ مسأله اين است .

پيامبر درباره امام حسن و امام حسينِ شش، هفت ساله فرمود :»سيّدى شباب اهل الجنّه«؛)8 (اينها سرور جوانان بهشتند .اينها كه هنوز كودكند، جوان نيستند؛ اما پيامبر ﻣﻰفرمايد سرور جوانان اهل بهشتند .يعنى در دوران شش، هفت سالگى هم در حدّ يك جوان است؛ مى فهمد، درك مى كند، عمﻞ ﻣﻰ كند، اقدام مىكند، ادب مى ورزد و شرافت در همه وجودش موج مىزند .اگر آن روز كسى مى ﮔﻔﺖ كه اين كودك به دست امّت همين پيامبر، بدون هيچگونه جرم و تخلّفى به قتل خواهد رسيد، براى مردم غيرقابل باور بود؛ همچنان كه پيامبر فرمود و گريه كرد و همه تعجّب كردند كه ﻳﻌﻨﻰ ﭼﻪ؛ ﻣﮕﺮ ﻣ ﻰشود؟ !

دوره دوم، دوره بيست وپنجساله بعد از وفات پيامبر تا حكومت اميرالمؤمنين است .حسينِ جوان، بالنده، عالم و شجاع است .در جنگها شركت مى جويد، در كارهاى بزرگ دخالت مى كند، همه او را به عظمت ﻣﻰشناسند؛ نام بخشندگان كه مى آيد، همه چشمها به سوى او برمىگردد .در هر فضيلتى، در ميان مسلمانان مدينه و مكه، هر جايى كه موج اسﻼم رفته است، مثل خورشيدى مىدرخشد .همه براى او احترام قائلند .خلفاى زمان، براى او و برادرش احترام قائلند و در مقابل او، تعظيم و تجليل و تبجيل و تجليل مىكنند و نامش را به عظمت مى آورند .جوان نمونه دوران، و محترم پيش همه .اگر آن روز كﺴﻰ ﻣﻰگفت كه همين جوان، به دست همين مردم كشته خواهد شد، هيچ كس باور ﻧﻤﻰكرد .

دوره سوم، دوره بعد از شهادت اميرالمؤمنين است؛ يعنى دوره غربت اهل بيت .امام حسن و امام حسين عليهماالسّﻼم باز در مدينه اند .امام حسين، بيست سال بعد از اين مدت، به صورت امام معنوى همه مسلمان، مفتى بزرگ همه مسلمانان، مورد احترام همه مسلمانان، محل ورود و تحصيل علم همه، محل تمسّك و توسّل همه كسانى كه مىخواهند به اهل بيت اظهار ارادتى بكنند، در ﻣﺪﻳﻨﻪ زندگى كرده است .شخصيت محبوب، بزرگ، شريف، نجيب، اصيل و عالم .او به معاويه نامه مى ﻧﻮﻳﺴﺪ؛ ﻧﺎﻣﻪاى كه اگر هر كسى به هر حاكمى بنويسد، جزايش كشته شدن است .معاويه باعظمتِ تمام اين نامه را مىگيرد، مى خواند، تحمّل مى كند و چيزى نمىﮔﻮﻳﺪ . اگر در همان اوقات هم كسى مىﮔﻔﺖ ﻛﻪ در آينده نزديكى، اين مرد محترم شريفِ عزيزِ نجيب – ﻛﻪ ﻣﺠﺴّﻢكننده اسﻼم و قرآن در نظر هر بيننده است – ممكن است به دست همين امّت قرآن و اسﻼم كشته شود – آن هم با آن وضع – هيچﻛﺲ ﺗصوّر هم نمىكرد؛ اما همين حادثه باورنكردنى، همين حادثه عجيب و حيرتانگيز، اتّفاق افتاد .ﭼﻪ ﻛﺴﺎﻧﻰ كردند؟ همانهايى كه به خدمتش مىآمدند و سﻼم و عرض اخﻼص هم مى كردند .اين يعنى چه؟ معنايش اين است كه جامعه اسﻼمى در طول اين پنجاه سال، از معنويت و حقيقت اسﻼم تهى شده است .ظاهرش اسﻼمى است؛ اما باطنش پوك شده است . خطر اينﺟﺎﺳﺖ .نمازها برقرار است، نماز ﺟﻤﺎﻋﺖ برقرار است، مردم هم اسمشان مسلمان است و عدّه اى هم طرفدار اهل بيتند !

البته من به شما بگويم كه در همه عالم اسﻼم، اهل بيت را قبول داشتند؛ امروز هم قبول دارند و هيچ كس در آن ترديد ندارد .حبّ اهل بيت در همه عالم اسﻼم، عمومى است؛ اﻻن هم همينطور است . اﻻن هم هر جاى دنياى اسﻼم برويد، اهل بيت را دوست مىدارند .آن مسجدى كه منتسب به امام حسين عليهالسّﻼم است و مسجد ديگرى كه در قاهره منتسب به حضرت زينب است، ولوله زوّار و جمعيت است .مردم مى روند قبر را زيارت مى كنند، مىبوسند و توسّل ﻣﻰﺟﻮﻳﻨﺪ .

همين يكى، دو سال قبل از اين، كتابى جديد – نه قديمى؛ چون در كتابهاى قديمى خيلى هسﺖ – براى من آوردند، كه اين كتاب درباره معناى اهل بيت نوشته شده است .يكى از نويسندگان فعلى حجاز تحقيق كرده و در اين كتاب اثبات مىكند كه اهل بيت، يعنى على، فاطمه، حسن و حسين .ﺣﺎﻻ ﻣﺎ شيعيان كه اين حرفها جزو جانمان است؛ اما آن برادر مسلمان غيرشيعه اين را نوشته و نشر ﻛرده است.اين كتاب هم هست، من هم آن را دارم و ﻻبد هزاران نسخه از آن چاپ شده و پخش گرديده است .

بنابراين، اهل بيت محترمند؛ آن روز هم در نهايت احترام بودند؛ اما در عين حال وقتى جامعه تهى و پوك شد، اين اتّفاق مى افتد. حاﻻ عبرت كجاست؟ عبرت اين جاست كه چه كار كنيم جامعه آنﮔﻮﻧﻪ ﻧشود .ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ بفهميم كه آن جا چه شد كه جامعه به اينجا رسيد .اين، آن بحث مشروح و مفصّلى است كﻪ ﻣﻦ مختصرش را مى خواهم عرض كنم .

اوّل به عنوان مقدّمه عرض كنم: پيامبر اكرم نظامى را به وجود آورد كه خطوط اصلى آن چند چيز بود .ﻣﻦ درميان اين خطوط اصلى، چهار چيز را عمده يافتم : اوّل، معرفت شفّاف و بىابهام؛ معرفت ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ دين، معرفت نسبت به احكام، معرفت نسبت به جامعه، معرفت نسبت به تكليف، معرفت نﺴﺒﺖ ﺑﻪ خدا، معرفت نسبت به پيامبر، معرفت نسبت به طبيعت .همين معرفت بود كه به علم و علم اندوزى منتهى شد و جامعه اسﻼمى را در قرن چهارم هجرى به اوج تمدّن علمى رساند . پيامبر نمىگذاشﺖ ابهام باشد .در اين زمينه، آيات عجيبى از قرآن هست كه مجال نيست اﻻن عرض كنم .در هر جايﻰ ﻛﻪ ابهامى به وجود مى آمد، يك آيه نازل مىشد تا ابهام را برطرف كند .

خطّ اصلى دوم، عدالت مطلق و بىاغماض بود .عدالت در قضاوت، عدالت در برخورداريهاى عمومى و ﻧﻪ ﺧﺼﻮﺻﻰ – امكاناتى كه متعلّق به همه مردم است و بايد بين آنها باعدالت تقسيم شود – ﻋﺪالت در اجراى حدود الهى، عدالت در مناصب و مسوؤليتدهى و مسؤوليت پذيرى .البته عدالت، غير از مساوات است؛ اشتباه نشود .گاهى مساوات، ظلم است .عدالت، يعنى هر چيزى را به جاى خود گذاشتن و ﺑﻪ هر كسى حقّ او را دادن . آن عدل مطلق و بىاغماض بود .در زمان پيامبر، هيچ كس در جامعه اسﻼمى از چارچوب عدالت خارج نبود .

سوم، عبوديّت كامل و بى شريك در مقابل پروردگار؛ يعنى عبوديّت خدا در كار و عمل فردى، عبوديّت در نماز كه بايد قصد قربت داشته باشد، تا عبوديّت در ساخت جامعه، در نظام حكومت، نظام زندگى مردم و مناسبات اجتماعى ميان مردم بر مبناى عبوديّت خدا كه اين هم تفصيل و شرح فراوانى دارد .

چهارم، عشق و عاطفه جوشان .اين هم از خصوصيّات اصلى جامعه اسﻼمى است؛ عشق به خدا، عشق خدا به مردم؛ »يحبّهم و يحبّونه«)9(، »ان اللﱠه يحبّ التّوابين و يحبّ المتطهّرين«)10(، »قل ان كنتم تحبّون اللﱠه فاتّبعونى يحببكم اللﱠه«)11 .(محبت، عشق، محبت به همسر، محبّت به فرزند، كه مستحبّ است فرزند را ببوسى؛ مستحّب است كه به فرزند محبّت كنى؛ مستحبّ است كه ﺑﻪ همسرت عشق بورزى و محبّت كنى؛ مستحبّ است كه به برادران مسلمان محبّت كنى و محبّت داشته باشى؛ محبّت به پيامبر، محبّت به اهل بيت؛ »اﻻّ المودّة فى القربى«).12 (

پيامبر اين خطوط را ترسيم كرد و جامعه را بر اساس اين خطوط بنا نمود .پيامبر حكومت را ده سال همينطور كشاند .البته پيداست كه تربيت انسانها كار تدريجى است؛ كار دفعى نيست .ﭘيامبر در تمام اين ده سال تﻼش مىكرد كه اين پايه ها استوار و محكم شود و ريشه بدواند؛ اما اين ده سال، براى اين كه بتواند مردمى را كه درست برضدّ اين خصوصيّات بار آمدند، متحوّل كند، زمان خيلى كمى اسﺖ . جامعه جاهلى، در همه چيزش عكس اين چهار مورد بود؛ مردم معرفتى نداشتند، در حيرت و جهالت زندگى مىكردند، عبوديّت هم نداشتند؛ طاغوت بود، طغيان بود، عدالتى هم وجود نداشت؛ همه اش ظلم بود، همهاش تبعيض بود – كه اميرالمؤمنين در نهجالبﻼغه در تصوير ظلم و تبعيض دوران جاهليت، بيانات عجيب و شيوايى دارد، كه واقعاً يك تابلوِ هنرى است؛ »ﻓﻰ فتن داستهم باخفافها و وطئتهم باظﻼفها«)13 (- محبّت هم نبود، دختران خود را زير خاك مىكردند، كسى را از فﻼن قبيله بدون جرم ﻣﻰﻛﺸﺘﻨﺪ – »تو از قبيله ما يكى را كشتى، ما هم بايد از قبيله شما يكى را بكشيم! «- ﺣﺎﻻ ﻗﺎﺗﻞ باشد، يا ﻧﺒﺎﺷﺪ؛ ﺑﻰ گناه باشد، يا بى خبر باشد؛ جفاى مطلق، بى رحمى مطلق، بىﻣﺤﺒّﺘﻰ و ﺑﻰعاطفگى مطلق .

مردمى را كه در آن جوّ بار آمدند، مى شود در طول ده سال تربيت كرد، آنها را انسان كرد، آنها را مسلمان كرد؛ اما نمى شود اين را در اعماق جان آنها نفوذ داد؛ بخصوص آنچنان نفوذ داد كه بتواننﺪ ﺑﻪ نوبه خود در ديگران هم همين تأثير را بگذارند .

مردم پى درپى مسلمان مى ﺷﺪﻧﺪ. مردمى بودند كه پيامبر را نديده بودند .مردمى بودند كه آن ده سال را درك نكرده بودند .اين مسأله »وصايت« ى كه شيعه به آن معتقد است، در اينﺟﺎ ﺷﻜﻞ ﻣﻰﮔيرد . وصايت، جانشينى و نصب الهى، سرمنشأش اين جاست؛ براى تداوم آن تربيت است، واﻻّ معلوم است كه اين وصايت، از قبيل وصايتهايى كه در دنيا معمول است، نيست، كه هر كسى مىميرد، براى پسر خودش وصيت مى ﻛﻨﺪ .قضيه اين است كه بعد از پيامبر، برنامههاى او بايد ادامه پيدا كند .ﻛﺴﺎﻧﻰ كه نعمت داده شده اند، دوگونهاند :

ﺣﺎﻻ ﻧﻤﻰخواهيم وارد بحثهاى كﻼمى شويم . ﻣﻦ ﻣﻰخواهم تاريخ را بگويم و كمى تاريخ را تحليل كنم، و بيشترش را شما تحليل كنيد .اين بحث هم متعلّق به همه است؛ صرفاً مخصوص شيعه نيﺴﺖ .اين بحث، متعلّق به شيعه و سنّى و همه فِرَق اسﻼمى است .همه بايد به اين بحث توجّه كنند؛ چون اين بحث براى همه مهم است .

و اما ماجراهاى بعد از رحلت پيامبر .چه شد كه در اين پنجاه سال، جامعه اسﻼمى از آن حالت به ايﻦ حالت برگشت؟ اين اصل قضيه است، كه متن تاريخ را هم بايستى در اينجا نگاه كرد .البتﻪ ﺑﻨﺎﻳﻰ ﻛﻪ پيامبر گذاشته بود، بنايى نبود كه به زودى خراب شود؛ لذا در اوايلِ بعد از رحلت پيامبر كه شما نگاه ﻣﻰكنيد، همه چيز – غير از همان مسأله وصايت – سرجاى خودش است :عدالتِ خوبى هست، ذكْرِ خوبى هست، عبوديّت خوبى هست .اگر كسى به تركيب كلى جامعه اسﻼمى در آن سالهاى اوّل نگاه كند، ﻣﻰبيند كه على الظّاهر چيزى به قهقرا نرفته است .البته گاهى چيزهايى پيش ﻣﻰآمد؛ اما ظواهر، همان پايهگذارى و شالوده ريزى پيامبر را نشان مىدهد. ولى اين وضع باقى نمىﻣﺎﻧﺪ .هر ﭼﻪ بگذرد، جامعه اسﻼمى بتدريج به طرف ضعف و تهى شدن پيش مىرود .

ببينيد، نكتهاى در سوره مباركه حمد هست كه من مكرّر در جلسات مختلف آن را عرض كردهام .وقﺘﻰ كه انسان به پروردگار عالم عرض ﻣﻰﻛﻨﺪ »اهدنا الصّراط المستقيم«)14 (- ما را به راه راست و صراط مستقيم هدايت كن – بعد اين صراط مستقيم را معنا مىﻛﻨﺪ :»صراط الّذين انعمت عليهم«)15(؛ راه كسانى كه به آنها نعمت دادى .خدا به خيليها نعمت داده است؛ به بنى اسرائيل هم نعمت داده است : » ﻳﺎ ﺑﻨﻰاسرائيل اذكروا نعمتى الّتى انعمت عليكم«).16 (نعمت الهى كه مخصوص انبيا و صلحا و شهدا نيست :»فاولئك مع الّذين انعماللﱠه عليهم من النّبيّين والصّدّيقين والشّهداء والصّالحين«)17 .(آنها هم نعمت داده شده اند؛ اما بنى اسرائيل هم نعمت داده شدهاند .

يك عدّه كسانى كه وقتى نعمت الهى را دريافت كردند، نمىگذارند كه خداى متعال بر آنها غضب كند و ﻧﻤﻰگذارند گمراه شوند . اينها همانهايى هستند كه شما مىگوييد خدايا راه اينها را به ما هداﻳﺖ ﻛﻦ . »غيرالمغضوب عليهم«، با تعبير علمى و ادبيش، براى »الّذين انعمت عليهم «صفت است؛ كﻪ ﺻﻔﺖ »الّذين«، اين است كه »غيرالمغضوب عليهم و ﻻالضّالّين«)18(؛ آن كسانى كه مورد نعمت قرار گرفتند، اما ديگر مورد غضب قرار نگرفتند؛ »و ﻻالضّالّين«، گمراه هم نشدند .

يك دسته هم كسانى هستند كه خدا به آنها نعمت داد، اما نعمت خدا را تبديل كردند و خراب نمودند. لذا مورد غضب قرار گرفتند؛ يا دنبال آنها راه افتادند، گمراه شدند .البته در روايات ما دارد كه »المغضوب عليهم«، مراد يهودند، كه اين، بيان مصداق است؛ چون يهود تا زمان حضرت عيسى، با حضرت موسى و جانشينانش، عالماً و عامداً مبارزه كردند .»ضالّين« ، نصارى هستند؛ چون نصارى گمراه شدند .وﺿﻊ مسيحيّت اينگونه بود كه از اوّل گمراه شدند – يا ﻻاقل اكثريتشان اينطور بودند – اما مردم مسلمان نعمت پيدا كردند .اين نعمت، به سمت »المغضوب عليهم «و »الضالّين « ﻣﻰرفت؛ لذا وقتى كه امام حسين عليهالسّﻼم به شهادت رسيد، در روايتى از امام صادق عليهالسّﻼم نقل شده است كه فرمود : »فلما ان قتل الحسين صلوات اللﱠهعليه اشتدّ غضب اللﱠه تعالى على اهل اﻻرض«؛)19 (وقتى كه حسين عليهالسّﻼم كشته شد، غضب خدا درباره مردم شديد شد .معصوم است ديگر. بنابراين، جامعه مورد نعمت الهى، به سمت غضب سير مىكند؛ اين سير را بايد ديد .خيلى مهمّ است، خيلى سخت است، خيلى دقّت نظر ﻻزم دارد .

ﻣﻦ ﺣﺎﻻ فقط چند مثال بياورم .خواص و عوام، هر كدام وضعى پيدا كردند .حاﻻ خواصى كه گمراه شدند، ﺷﺎﻳﺪ »مغضوب عليهم «باشند؛ عوام شايد »ضالّين «ﺑﺎﺷﻨﺪ .البته در كتابهاى تاريخ، پُر از مثال است . من از اين جا به بعد، از تاريخ » ابناثير« ﻧﻘﻞ ﻣﻰ كنم؛ هيچ از مدارك شيعه نقل نمىﻛﻨﻢ؛ ﺣﺘﻰ از مدارك مورّخان اهل سنّتى كه روايتشان در نظر خود اهل سنّت، مورد ترديد است – مثل ابن قتيبه – هم نﻘﻞ ﻧﻤﻰﻛﻨﻢ .» ابنقتيبه دينورى «در كتاب »اﻻمامة والسيّاسة«، چيزهاى عجيبى نقل ﻣﻰﻛﻨﺪ ﻛه من همه آنها را كنار مى گذارم .

وقتى آدم به كتاب »ﻛﺎﻣﻞ التواريخ « ابن اثير مى نگرد، حس مىكند كه كتاب او داراى عصبيّت اموى و عثمانى است .البته احتمال مى دهم كه به جهتى مﻼحظه مىكرده است .در قضاياى »يوم الدّار«)20 ( كه جناب »عثمان «را مردم مصر و كوفه و بصره و مدينه و غيره كشتند، بعد از نقل روايات مختلف، ﻣﻰگويد علّت اين حادثه چيزهايى بود كه من آنها را ذكر نمىﻛﻨﻢ :»ﻟﻌﻠﻞ«؛ علّتهايى دارد كه ﻧﻤﻰخواهم بگويم .وقتى قضيه جناب » ابىذر « را نقل مى كند و مىگويد معاويه جناب ابى ذر را سوار آن ﺷﺘﺮ بدون جهاز كرد و آن طور او را تا مدينه فرستاد و بعد هم به »ربذه «تبعيد شد، ﻣﻰﻧﻮﻳﺴﺪ چيزهايى اتّفاق افتاده است كه من نمى توانم بنويسم)21 .(حاﻻ يا اين است كه او واقعاً – به قول امروز ما – خودسانسورى داشته و يا اين ﻛﻪ ﺗﻌﺼّﺐ داشته است .باﻻخره او نه شيعه است و نه هواى تشيّع دارد؛ فردى است كه احتماﻻً هواى اموى و عثمانى هم دارد .همه آنچه كه من از حاﻻ به بعد نقل ﻣﻰكنم، از ابناثير است .

چند مثال از خواص :خواص در اين پنجاه سال چگونه شدند كه كار به اينجا رسيد؟ من دقّت كه ﻣﻰ كنم، مىبينم همه آن چهار چيز تكان خورد :هم عبوديّت، هم معرفت، هم عدالت، هم محبّت .اين چند مثال را عرض مىكنم كه عين تاريخ است .

»سعيدبن عاص « يكى از بنىاميّه و قوم و خويش عثمان بود .بعد از » وليدبن ﻋﻘﺒﺔﺑﻦ ابىﻣﻌيط «- همان كسى كه شما فيلمش را در سريال امام على ديديد؛ همان ماجراى كشتن جادوگر در حضور او – »سعيدبن عاص« روى كار آمد، تا كارهاى او را اصﻼح كند .در مجلس او، فردى گفت كه »مااجود طلحة؟«؛ » طلحةبنعبداللﱠه«، چقدر جواد و بخشنده است؟ ﻻبد پولى به كسى داده بود، يا به كﺴﺎﻧﻰ محبّتى كرده بود كه او دانسته بود .»فقال سعيد ان من له مثل النشاستج لحقيق ان يكون جوادا«)22 .( يك مزرعه خيلى بزرگ به نام »ﻧﺸﺎﺳﺘﺞ «در نزديكى كوفه بوده است – شايد همين نشاسته خودمان هم از همين كلمه باشد – در نزديكى كوفه، سرزمينهاى آباد و حاصلخيزى وجود داشته است كه اﻳﻦ مزرعه بزرگ كوفه، ملك طلحه صحابى پيامبر در مدينه بوده است .سعيدبن عاص گفت :ﻛﺴﻰ كه چنين ملكى دارد، بايد هم بخشنده باشد !»واللﱠه لو ان لى مثله«)23 (- اگر من مثل نشاستج را داشتم – »ﻻعاشكم اللﱠه به عيشا رغداً «)24(، گشايش مهمى در زندگى ﺷﻤﺎ ﭘﺪﻳﺪ ﻣﻰ آوردم؛ چيزى نيست كﻪ ﻣﻰگوييد او جواد است !حال شما اين را با زهد زمان پيامبر و زهد اوايل بعد از رحلت پيامبر مقايسه كنيد و ببينيد كه بزرگان و امرا و صحابه در آن چند سال، چگونه زندگى اى داشتند و به دنيا با چه ﭼﺸﻤﻰ نگاه مى كردند . حاﻻ بعد از گذشت ده، پانزده سال، وضع به اينجا رسيده است .

نمونه بعدى، جناب »ابوموسى اشعرى «حاكم بصره بود؛ همين ابوموساى معروف حكميّت .مردم ﻣﻰخواستند به جهاد بروند، او باﻻى منبر رفت و مردم را به جهاد تحريض كرد .در فضيلت جهاد و فداكارى، سخنها گفت .خيلى از مردم اسب نداشتند كه سوار شوند بروند؛ هر كسى بايد سوار اسب خودش مى شد و مىرفت .براى اين كه پياده ها هم بروند، مبالغى هم دربارهى فضيلت جهادِ پياده گفت؛ كه آقا جهادِ پياده چقدر فضيلت دارد، چقدر چنين است، چنان است ! آنقدر دهان و نفسش در ايﻦ سخن گرم بود كه يك عدّه از آنهايى كه اسب هم داشتند، گفتند ما هم پياده مىرويم؛ اسب چيﺴﺖ ! »فحملوا الى فرسهم«)25(؛ به اسبهايشان حمله كردند، آنها را راندند و گفتند برويد، شما اسبها ما را از ثواب زيادى محروم مى كنيد؛ ﻣﺎ ﻣﻰخواهيم پياده برويم بجنگيم تا به اين ثوابها برسيم! عدّهاى هم بودند كه يك خرده اهل تأمّل بيشترى بودند؛ گفتند صبر كنيم، عجله نكنيم، ببينيم ﺣ اكمى كه اينطور درباره جهاد پياده حرف زد، خودش چگونه بيرون مى آيد؟ ببينيم آيا در عمل هم مثل قولش هست، يا نه؛ بعد تصميم مىگيريم كه پياده برويم يا سواره . اين عين عبارت ابناثير است .او مى ﮔﻮﻳﺪ :وقتى كه ابوموسى از قصرش خارج شد، »اخرج ثقله من قصره على اربعين بغﻼً «)26(؛ اشياى قيمتى كه با خود داشت، سوار بر چهل استر با خودش خارج كرد و به طرف ميدان جهاد رفت !آن روز بانك نبود و حكومتها هم اعتبارى نداشت .يك وقت ديديد كه در وسط ميدان جنگ، از خليفه خبر رسيد كه شما از حكﻮﻣﺖ بصره عزل شده ايد .اين همه اشياى قيمتى را كه ديگر نمىتواند بيايد و از داخل قصر بردارد؛ راهش ﻧﻤﻰدهند .هر جا مى رود، مجبور است با خودش ببرد .چهل استر، اشياى قيمتى او بود، كه سوار كرد و ﺑﺎ خودش از قصر بيرون آورد و به طرف ميدان جهاد برد !»فلمّا خرج تتعله ﺑﻌﻨﺎﻧﻪ«)27(؛ آنهايى كه پياده شده بودند، آمدند و زمام اسب جناب ابوموسى را ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ .»و قالو احملنا على بعض هذا الفضول«)28(؛ ما را هم سوار همين زياديها ﻛﻦ !اينها چيست كه با خودت به ميدان جنگ مى برى؟ ما پياده مىرويم؛ ما را هم سوار كن .»وارغب فى المشى كما رغبتنا«)29(؛ همان گونه كه به ما گفتى پياده راه بيفتيد، خودت هم قدرى پياده شو و پياده راه برو .»فضرب القوم بسوطه«)30(؛ تازيانهاش را كشيد و به سر و صورت آنها زد و گفت برويد، بيخودى حرف مى زنيد! »فتركوا دابة فمضى«)31(، از اطرافش پراكنده و متفرّق شدند؛ اما البته تحمّل نكردند .به مدينه پيش جناب عثمان آمدند و شكايت كردند؛ او هم ابوموسى را عزل كرد .اما ابوموسى يكى از اصحاب پيامبر و يكى از خواص و يكى از بزرگان است؛ اين وضع اوست !

مثال سوم :» سعدبن ابىوقّاص «ﺣﺎﻛﻢ ﻛﻮﻓﻪ ﺷﺪ .او از بيتالمال قرض كرد . در آن وقت، بيتالمال دست حاكم نبود .يك نفر را براى حكومت و اداره امور مردم مىگذاشتند، يك نفر را هم رئيس دارايى ﻣﻰگذاشتند كه او مستقيم به خودِ خليفه جواب مىداد .در كوفه، حاكم » سعدبن ابىوقّاص «ﺑود؛ رئيس بيتالمال، » عبداللﱠهبن مسعود «كه از صحابه خيلى بزرگ و عالى مقام محسوب مى ﺷﺪ .او از بيتالمال مقدارى قرض كرد – حاﻻ چند هزار دينار، ﻧﻤﻰدانم – بعد هم ادا نكرد و نداد . » عبداللﱠه ﺑﻦمسعود «آمد مطالبه كرد؛ گفت پول بيت المال را بده .»سعدبن ابى وقّاص «ﮔﻔﺖ ﻧدارم . بينشان حرف شد؛ بنا كردند با هم جار و جنجال كردن .جناب » هاشم ﺑﻦ ﻋﺘﺒﺔﺑﻦ ابىوقّاص «- كه از اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسّﻼم و مرد خيلى بزرگوارى بود – جلو آمد و گفت بد است، شما هر دو از اصحاب پيامبريد، مردم به شما نگاه مى ﻛﻨﻨﺪ .جنجال نكنيد؛ برويد قضيه را به گونهاى حل كنيد .»عبداللﱠه مسعود «كه ديد نشد، بيرون آمد. او به هر حال مرد امينى است . رفت عدّهاى از مردم را ديد و گفت برويد اين اموال را از داخل خانهاش بيرون بكشيد – معلوم مىشود كه اموال بوده است – ﺑﻪ »ﺳﻌﺪ «ﺧﺒﺮ دادند؛ او هم يك عدّه ديگر را فرستاد و گفت برويد و نگذاريد .ﺑﻪ خاطر اين كه »ﺳﻌﺪﺑﻦ ابىوقّ اص«، قرض خودش به بيت المال را نمىداد، جنجال بزرگى به وجود آمد .ﺣﺎﻻ »سعدبن ابى وقّاص «از اصحاب شوراست؛ در شوراى شش نفره، يكى از آنهاست؛ بعد از چند سال، كارش به اين جا رسيد . ابناثير ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ :»فكان اول مانزغ به بين اهل الكوفه«)32(؛ اين اوّل حادثه اى بود كه در آن، بين مردم كوفه اختﻼف شد؛ به خاطر اينكه يكى از خواص، در دنياطلبى اينطور پيش رفته است و از خود بى اختيارى نشان مىدهد !

ماجراى ديگر: مسلمانان رفتند، افريقيه – يعنى همين منطقه تونس و مغرب – را فتح كردند و غنايم را

بين مردم و نظاميان تقسيم نمودند .خمس غنايم را بايد به مدينه ﺑﻔﺮﺳﺘﻨﺪ .در تاريخ اب ﻦاثير دارد كه خمس زيادى بوده است . البته در اينﺟﺎﻳﻰ كه اين را نقل مى كند، آن نيست؛ اما در جاى ديگرى ﻛﻪ داستان همين فتح را ﻣﻰ گويد، خمس مفصلى بوده كه به مدينه فرستادهاند .ﺧﻤﺲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﺪﻳﻨﻪ رسيد، »مروان بن حكم «آمد و گفت همه اش را به پانصدهزار درهم مىخرم؛ به او فروختند)!33 ( پانصدهزار درهم، پول كمى نبود؛ ولى آن اموال، خيلى بيش از اينها ارزش داشت .يكى از مواردى ﻛﻪ بعدها به خليفه ايراد مىگرفتند، همين حادثه بود . البته خليفه عذر مى آورد و مىگفت اين رَ ﺣِﻢ ﻣﻦ است؛ من »صله رَحِم« ﻣﻰ كنم و چون وضع زندگيش هم خوب نيست، مىخواهم به او كمك كنم ! بنابراين، خواص در ماديّات غرق شدند .

ماجراى بعدى :»استعمل الوليد بن ﻋﻘﺒﺔﺑﻦ ابىمعيط على الكوفه«)34(؛ »وليدبن عقبة «را – همان وليدى كه باز شما او مىشناسيدش كه حاكم كوفه بود – بعد از »سعدبن ابى وقّاص «ﺑﻪ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻛﻮﻓﻪ گذاشت .او هم از بنى اميّه و از خويشاوندان خليفه بود .وقتى كه وارد شد، همه تعجّب كردند؛ يﻌﻨﻰ چه؟ آخر اين آدم، آدمى است كه حكومت به او بدهند؟ !چون وليد، هم به حماقت معروف بود، هم به فساد !اين وليد، همان كسى است كه آيه ى ﺷﺮﻳﻔﻪ »ان جاءكم فاسق بنبأ فتبيّنوا«)35 (درباره اوست . قرآن اسم او را »ﻓﺎﺳﻖ« گذاشته است؛ چون خبرى آورد و عدّهاى در خطر افتادند و بعد آيه آمد كه »ان جاءكم فاسق بنبأ فتبيّنوا«؛ اگر فاسقى خبرى آورد، برويد به تحقيق بپردازيد؛ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺶ گوش نكنيد .آن فاسق، همين »وليد «بود .اين، متعلّق به زمان پيامبر است . معيارها و ارزشها و جابهجايى آدمها را ببينيد !اين آدمى كه در زمان پيامبر، در قرآن به نام »ﻓﺎﺳﻖ «آمده بود و همان قرآن را هم مردم هر روز ﻣﻰخواندند، در كوفه حاكم شده است !هم »سعدبن ابى وقّاص «و هم »عبداللﱠه بن مسعود« .هر دو تعجّب كردند !» عبداللﱠهبن مسعود «وقتى چشمش به او افتاد، گفت ﻣﻦ ﻧﻤﻰدانم تو بعد از اين كه ما از مدينه آمديم، آدم صالحى شدى يا نه! عبارتش اين است :»ماادرى اصلحت بعدنا ام فسد النّاس«)36(؛ تو صالح نشدى، مردم فاسد شدند كه مثل تويى را به عنوان امير به شهرى فرستادند ! » ﺳﻌﺪﺑﻦ ابىوقّاص« هم تعجّب كرد؛ منتها از بُعد ديگرى .ﮔﻔﺖ :»اكست بعدنا ام حمقنا بعدك«)37(؛ ﺗﻮ كه آدم احمقى بودى، حاﻻ آدم باهوشى شده اى، يا ما اينقدر احمق شده ايم كه تو بر ما ترجيح پيدا كرده اى؟ !وليد در جوابش برگشت گفت :»ﻻﺗﺠﺰ ﻋﻦّ ابااسحق«)38(؛ ناراحت نشو »سعدبن ابى وقّاص«، »كل ذلك لم يكن«)39(؛ ﻧﻪ ﻣﺎ زيرك شده ايم، نه تو احمق شدهاى؛ »وانّما هوالملك«)40(؛ مسأله، مسأله پادشاهى است !- تبديل حكومت الهى، خﻼفت و وﻻيت به پادشاهى، خودش داستان عجيبى است – »يتغدّاه قوم و يتعشاه اخرون«)41(؛ يكى امروز متعلّق به اوست، يكى فردا متعلّق بﻪ اوست؛ دست به دست مى گردد .»ﺳﻌﺪﺑﻦ ابىوقّاص«، باﻷخره صحابى پيامبر بود .اين حرف براى او خيلى گوشخراش بود كه مسأله، پادشاهى است. »فقال سعد :اراكم جعلتموها ملكاً «)42(؛ ﮔﻔﺖ : ﻣﻰبينيم كه شما قضيه خﻼفت را به پادشاهى تبديل كردهايد !

يك وقت جناب عمر، به جناب سلمان گفت: »أملك انا ام خليفه؟«)43(؛ به نظر تو، من پادشاهم يا خليفه؟ سلمان، شخص بزرگ و بسيار معتبرى بود؛ از صحابه عالىمقام بود؛ نظر و قضاوت او خيلى مهم بود. لذا عمر در زمان خﻼفت، به او اين حرف را گفت .»قال له سلمان«)44(، سلمان در جواب ﮔﻔﺖ :»ان انت جبيت من ارض المسلمين درهماً او اقلّ او اكثر«)45(؛ اگر تو از اموال مردم يك درهم، يا كمتر از يك درهم، يا بيشتر از يك درهم بردارى، »و وضعته فى غير حقّه«)46(؛ نه اين كه براى خودت بردارى؛ در جايى كه حقّ آن نيست، آن را بگذارى، »فانت ملك ﻻ خليفة«)47(، در آن صورت تو پادشاه خواهى بود و ديگر خليفه نيستى .او معيار را بيان كرد .در روايت »ابن اثير «دارد كه »ﻓﺒﻜﺎ ﻋﻤﺮ«)48(؛ عمر گريه كرد .موعظه عجيبى است .مسأله، مسأله خﻼفت است. وﻻيت، يعنى حكومتى كه همراه با محبّت، همراه با پيوستگى با مردم است، همراه با عاطفه نسبت به آحاد مردم است، فقط فرمانروايى و حكمرانى نيست؛ اما پادشاهى معنايش اين نيست و به مردم كارى ندارد .پادشاه، يعنى حاكم و فرمانروا؛ هر كار خودش بخواهد، مى ﻛﻨﺪ .

اينها مال خواص بود .خواص در مدّت اين چند سال، كارشان به اينجا رسيد .البته اين مربوط به زمان »خلفاى راشدين «است كه مواظب بودند، مقيّد بودند، اهميت مىدادند، پيامبر را سالهاى متمادى درك كرده بودند، فرياد پيامبر هنوز در مدينه طنين انداز بود و كسى مثل على ﺑﻦ ابىطالب در آن جاﻣﻌﻪ ﺣﺎﺿﺮ بود .بعد كه قضيه به شام منتقل شد، مسأله از اين حرفها بسيار گذشت . اين نمونههاى كوچكى از خواص است .البته اگر كسى در همين تاريخ »ابن اثير«، يا در بقيه تواريخِ معتبر در نزد همه برادران مسلمان ما جستجو كند، نه صدها نمونه كه هزاران نمونه از اين قبيل هست .

طبيعى است كه وقتى عدالت نباشد، وقتى عبوديّت خدا نباشد، جامعه پوك مىشود؛ آن وقت ذهنها هم خراب مىشود . يعنى در آن جامعه اى كه مسأله ثروتاندوزى و گرايش به مال دنيا و دل بستن ﺑﻪ حُطام دنيا به اين جاها مىرسد، در آن جامعه كسى هم كه براى مردم معارف مىﮔﻮﻳﺪ »كعب اﻻحبار« است؛ يهودى تازه مسلمانى كه پيامبر را هم نديده است !او در زمان پيامبر مسلمان نشده است، زمان ابىبكر هم مسلمان نشده است؛ زمان عمر مسلمان شد، و زمان عثمان هم از دنيا رفت !ﺑﻌﻀﻰ »ﻛﻌﺐ اﻻخبار « ﺗﻠﻔّﻆ ﻣﻰكنند كه غلط است؛ »كعب اﻻحبار «درست است .احبار، جمع حبر است .ﺣبر، يعنى عالمِ يهود .اين كعب، قطب علماى يهود بود، كه آمد مسلمان شد؛ بعد بنا كرد راجع به مﺴﺎﺋﻞ اسﻼمى حرف زدن !او در مجلس جناب عثمان نشسته بود كه جناب ابى ذر وارد شد؛ چيزى گفت كﻪ ابىذر عصبانى شد و گفت كه تو حاﻻ دارى براى ما از اسﻼم و احكام اسﻼمى سخن مىﮔﻮﻳﻰ؟! ما اين احكام را خودمان از پيامبر شنيده ايم)49.(

وقتى معيارها از دست رفت، وقتى ارزشها ضعيف شد، وقتى ظواهر پوك شد، وقتى دنياطلبى و مالدوستى بر انسانهايى حاكم شد كه عمرى را با عظمت گذرانده و سالهايى را بىاعتنا به زخارف دنيا سپرى كرده بودند و توانسته بودند آن پرچم عظيم را بلند كنند، آن وقت در عالم فرهنگ و معارف هم چنين كسى سررشته دار امور معارف الهى و اسﻼمى مى شود؛ كسى كه تازه مسلمان است و هرچه خودش بفهمد، مىگويد؛ نه آنچه كه اسﻼم گفته است؛ آن وقت بعضى ﻣﻰخواهند حرف او را ﺑﺮ حرف مسلمانان سابقهدار مقدّم كنند !

اين مربوط به خواص است . آن وقت عوام هم كه دنبالهرو خواصند، وقتى خواص به سَمتى رفتند، دنبال آنها حركت مى ﻛﻨﻨﺪ .بزرگترين گناه انسانهاى ممتاز و برجسته، اگر انحرافى از آنها سر بزند، اين است كه انحرافشان موجب انحراف بسيارى از مردم ﻣﻰشود .وقتى ديدند سدها شكست، وقتى ديدند كارها برخﻼف آنچه كه زبانها ﻣﻰگويند، جريان دارد و برخﻼف آنچه كه از پيامبر نقل مى شود، رفتار م ﻰگردد، آنها هم آن طرف حركت مى ﻛﻨﻨﺪ .

و اما يك ماجرا هم از عامّه مردم :ﺣﺎﻛﻢ بصره به خليفه در مدينه نامه نوشت مالياتى كه از شهرهاى مفتوح مىگيريم، بين مردم خودمان تقسيم مى كنيم؛ اما در بصره كم است، مردم زياد شدهاند؛ اجازه ﻣﻰدهيد كه دو شهر اضافه كنيم؟ مردم كوفه كه شنيدند حاكم بصره براى مردم خودش خراج دو شهر را از خليفه گرفته است، سراغ حاكمشان آمدند .حاكمشان كه بود؟ »عمّار بن ياسر«؛ مرد ارزشى، آنكه مثل كوه، استوار ايستاده بود .البته از اين قبيل هم بودند – كسانى كه تكان نخورند – اما زياد نبودند .پيش عمّار ياسر آمدند و گفتند تو هم براى ما اينطور بخواه و دو شهر هم تو براى ما بگير. عمّار ﮔﻔﺖ :من اين كار را نمى ﻛﻨﻢ .بنا كردند به عمّار حمله كردن و بدگويى كردن .نامه نوشتند، باﻻخره شبيه اين ماجرا براى ابى ذر و ديگران هم اتّفاق افتاد .شايد خود » عبداللﱠه ﺑﻦمسعود «يكى از همين افراد بود . وقتى كه رعايت اين سررشتهها نشود، جامعه از لحاظ ارزشها پوك ﻣﻰشود .عبرت، اينﺟﺎﺳﺖ .

عزيزان من !انسان اين تحوّﻻت اجتماعى را دير ﻣﻰفهمد؛ بايد مراقب بود .تقوا يعنى اين .ﺗﻘوا يعنى آن كسانى كه حوزه حاكميتشان شخص خودشان است، مواظب خودشان باشند .آن كسانى هم كه حوزه حاكميتشان از شخص خودشان وسيعتر است، هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب ديگران ﺑﺎﺷﻨﺪ . آن كسانى كه در رأسند، هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب كلّ جامعه ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ دنياطلبى، به سمت دل بستن به زخارف دنيا و به سمت خودخواهى نروند .اين معنايش آباد نكردن جامعه نيست؛ جامعه را آباد كنند و ثروتهاى فراوان به وجود آورند؛ اما براى شخص خودشان نخواهنﺪ؛ اين بد است .هر كس بتواند جامعه اسﻼمى را ثروتمند كند و كارهاى بزرگى انجام دهد، ثواب بزرﮔﻰ كرده است .اين كسانى كه بحمداللﱠه توانستند در اين چند سال كشور را بسازند، پرچم سازندگى را در اين كشور بلند كنند، كارهاى بزرگى را انجام دهند، اينها كارهاى خيلى خوبى كردهاند؛ اينها دنياطلبى نيست .دنياطلبى آن است كه كسى براى خود بخواهد؛ براى خود حركت كند؛ از بيتالمال يا غيﺮ بيتالمال، به فكر جمع كردن براى خود بيفتد؛ اين بد است .بايد مراقب باشيم .همه بايد مراقب ﺑﺎﺷﻨﺪ كه اين طور نشود . اگر مراقبت نباشد، آن وقت جامعه همينطور بتدريج از ارزشها تهيدست مىﺷود و به ﻧﻘﻄﻪ اى مىرسد كه فقط يك پوسته ظاهرى باقى ﻣﻰﻣﺎﻧﺪ . ناگهان يك امتحان بزرگ پيش مىآيد – امتحان قيام ابى عبداللﱠه – آن وقت اين جامعه در اين امتحان مردود مىشود !

گفتند به تو حكومت رى را ﻣﻰ خواهيم بدهيم)51 .(رىِ آن وقت، يك شهر بسيار بزرگ پُرفايده بود . حاكميت هم مثل استاندارى امروز نبود .امروز استانداران ما يك مأمور ادارى هستند؛ حقوقى ﻣﻰﮔيرند و همه اش زحمت مىﻛﺸﻨﺪ . آن زمان اينگونه نبود . ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﻣﻰآمد حاكم شهرى مىشد، يعنى تمام منابع درآمد آن شهر در اختيارش بود؛ يك مقدار هم بايد براى مركز بفرستد، بقيهاش هم در اختيار خودش بود؛ هر كار مىخواست، ﻣﻰتوانست بكند؛ لذا خيلى برايشان اهميت داشت .ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺘﻨد اگر به ﺟﻨﮓ حسين ﺑﻦعلى نروى، از حاكميت رى خبرى نيست . اينجا يك آدم ارزشى، يك لحظه فكر ﻧﻤ ﻰﻛﻨﺪ؛ ﻣﻰ گويد مردهشوى رى را ببرند؛ رى چيست؟ همه دنيا را هم به من بدهيد، من به حسين ﺑﻦﻋﻠﻰ اخم هم نمىكنم؛ من به عزيز زهرا، چهره هم درهم ﻧﻤﻰ كشم؛ من بروم حسين ﺑﻦعلى و فرزندانش را ﺑﻜﺸﻢ ﻛﻪ ﻣﻰخواهيد به من رى بدهيد؟ ! آدمى كه ارزشى باشد، اينطور است؛ اما وقتى كه درون تهى است، وقتى كه جامعه، جامعه دور از ارزشهاست، وقتى كه آن خطوط اصلى در جامعه ضعيف شده است، دست و پا مى لغزد؛ حاﻻ حدّاكثر يك شب هم فكر مىكند؛ خيلى حِدّت كردند، يك ﺷﺐ ﺗﺎ صبح مهلت گرفتند كه فكر كنند !اگر يك سال هم فكر كرده بود، باز هم اين تصميم را گرفته بود .اين، فكر كردنش ارزشى نداشت .يك شب فكر كرد، باﻻخره گفت بله، من ملك رى را مىخواهم !البته خداى متعال همان را هم به او نداد .آن وقت عزيزان من ! فاجعه كربﻼ پيش مىآيد .

در اين جا يك كلمه راجع به تحليل حادثه عاشورا بگويم و فقط اشاره اى بكنم .ﻛﺴﻰ ﻣﺜﻞ ﺣﺴ ين ﺑﻦﻋﻠﻰ عليهالسّﻼم كه خودش تجسّم ارزشهاست، قيام مى كند، براى اينكه جلوِ اين انحطاط را بگيرد؛ چون اين انحطاط مى رفت تا به آن جا برسد كه هيچ چيز باقى نماند؛ كه اگر يك وقت مردمى هم خواسﺘﻨﺪ خوب زندگى كنند و مسلمان زندگى كنند، چيزى در دستشان ﻧﺒﺎﺷﺪ . امام حسين مىايستد، قيام ﻣﻰ كند، حركت مى كند و يكتنه در مقابل اين سرعت سراشيب سقوط قرار مىگيرد .البته در اين زمينه، جان خودش را، جان عزيزانش را، جان على اصغرش را، جان على اكبرش را و جان عباسش را فدا ﻣﻰﻛﻨﺪ؛ اما نتيجه مىگيرد .

»و انا من حسين«؛ يعنى دين پيامبر، زنده شده حسين ﺑﻦعلى است .آن روى قضيه، اين بود؛ اين روى سكه، حادثه عظيم و حماسه پُرشور و ماجراى عاشقانه عاشوراست كه واقعاً جز با منطق عشق و بﺎ ﭼﺸﻢ عاشقانه، نمى شود قضاياى كربﻼ را فهميد .بايد با چشم عاشقانه نگاه كرد تا فهميﺪ حسين ﺑﻦعلى در اين تقريباً يك شب و نصف روز، يا حدود يك شبانه روز – از عصر تاسوعا تا عصر عاشورا – چه كرده و چه عظمتى آفريده است !لذاست كه در دنيا باقى مانده و تا ابد هم خواهد ماند .خيلى تﻼش كردند كه حادثه عاشورا را به فراموشى بسپارند؛ اما نتوانستند .

من امروز مى خواهم از روزى مقتلِ » ابنطاووس «- كه كتاب »لهوف «است – يك چند جمله ذكر مصيبﺖ كنم و چند صحنه از اين صحنههاى عظيم را براى شما عزيزان بخوانم .البته اين مقتل، مقتل بسيار معتبرى است .اين سيدبن طاووس – ﻛﻪ ﻋﻠﻰ ﺑﻦطاووس باشد – فقيه است، عارف است، بزرگ است، صدوق است، موثّق است، مورد احترام همه است، استاد فقهاى بسيار بزرگى است؛ خودش اديب و شاعر و شخصيت خيلى برجستهاى است .ايشان اوّلين مقتل بسيار معتبر و موجز را نوشت .البته قبل از ايشان مقاتل زيادى است .استادشان – ابن نَما)52 (- مقتل دارد، »شيخ طوسى «مقتل دارد، ديگران هم دارند .مقتلهاى زيادى قبل از ايشان نوشته شد؛ اما وقتى »لهوف «آمد، تقريباً همه آن مقاتل، ﺗﺤﺖالشّعاع قرار گرفت .اين مقتلِ بسيار خوبى است؛ چون عبارات، خيلى خوب و دقيق و خﻼﺻﻪ انتخاب شده است .من حاﻻ چند جمله از اينها را ﻣﻰخوانم .

يكى از اين قضايا، قضيه به ميدان رفتن » ﻗﺎﺳﻢ ﺑﻦالحسن «است كه صحنه بسيار عجيبى است . ﻗﺎﺳﻢ ﺑﻦ الحسن عليهالصّﻼةوالسّﻼم يكى از جوانان كم سالِ دستگاهِ امام حسين است .ﻧﻮﺟﻮانى است ﻛﻪ »لم يبلغ الحلم«)53(؛ هنوز به حدّ بلوغ و تكليف نرسيده بوده است .در شب عاشورا، وقتى كه امام حسين عليهالسّﻼم فرمود كه اين حادثه اتّفاق خواهد افتاد و همه كشته خواهند شد و ﮔﻔﺖ ﺷما برويد و اصحاب قبول نكردند كه بروند، اين نوجوان سيزده، چهارده ﺳﺎﻟﻪ عرض كرد :عمو جان !آيا من هم در ميدان به شهادت خواهم رسيد؟ امام حسين خواست كه اين نوجوان را آزمايش كند – به تعبير مﺎ – فرمود :عزيزم ! ﻛﺸﺘﻪشدن در ذائقه تو چگونه است؟ گفت »احلى من العسل«)54(؛ از عسل شيرينتر است .ببينيد؛ اين، آن جهتگيرىِ ارزشى در خاندان پيامبر است . تربيتشده هاى اهل بيت اي ﻦﮔﻮﻧﻪ اند . اين نوجوان از كودكى در آغوش امام حسين بزرگ شده است؛ يعنى تقريباً سه، چهار ساله بوده ﻛﻪ پدرش از دنيا رفته و امام حسين تقريباً اين نوجوان را بزرگ كرده است؛ مربّى به تربيتِ امام حسين است .حاﻻ روز عاشورا كه شد، اين نوجوان پيش عمو آمد . در اين مقتل اينگونه ذكر مى ﻛﻨﺪ :»ﻗال الرّاوى :و خرج غﻼم«)55 .( آن جا راويانى بودند كه ماجراها را مىنوشتند و ﺛﺒﺖ ﻣﻰكردند .ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮﻧﺪ ﻛﻪ قضايا از قول آنها نقل مى شود .از قول يكى از آنها نقل مى كند و مىﮔﻮﻳﺪ : همينطور كه نگاه م ﻰكرديم، ناگهان ديديم از طرف خيمه هاى ابىعبداللﱠه، پسر نوجوانى بيرون آمد :»كانّ وجهه شقّة قمر«)56(؛ چهرهاش مثل پاره ماه مى درخشيد .»ﻓﺠﻌﻞ ﻳﻘﺎﺗﻞ«)57(؛ آمد و مشغول جنگيدن ﺷﺪ .

اين را هم بدانيد كه جزئيات حادثه كربﻼ هم ثبت شده است؛ چه كسى كدام ضربه را زد، چه كسﻰ اوّل زد، چه كسى فﻼن چيز را دزديد؛ همه اينها ذكر شده است .آن كسى كه مثﻼً قطيفه حضرت را دزديد و به غارت برد، بعداً به او ﻣﻰﮔﻔﺘﻨﺪ :»سرق القطيفه« !بنابراين، جزئيات ثبت شده و معلوم است؛ يعنى خاندان پيامبر و دوستانشان نگذاشتند كه اين حادثه در تاريخ گم شود .»ﻓﻀﺮﺑﻪ ابن فضيل العضدى على رأسه فطلقه«)58(؛ ضربه، فرق اين جوان را شكافت .»ﻓﻮﻗﻊ الغﻼم لوجهه«؛ پسرك با صورت روى زمين افتاد .»وصاح يا عمّاه«؛ فريادش بلند شد كه عموجان .»ﻓﺠﻞ الحسين عليهالسّﻼم كما يجل الصقر« .به اين خصوصيات و زيباييهاى تعبير دقّت كنيد !صقر، يعنى بازِ شكارى .ﻣﻰ گويد حسين عليهالسّﻼم مثل بازِ شكارى، خودش را باﻻى سر اين نوجوان رساند. »ﺛﻢّ ﺷﺪّ شدّة ليث اغضب« .شدّ، به معناى حمله كردن است . ﻣﻰگويد مثل شير خشمگين حمله كرد .»فضرب ابنفضيل بالسيف«؛ اوّل كه آن قاتل را با يك شمشير زد و به زمين انداخت. عدّهاى آمدند تا اين قاتل را نجات دهند؛ اما حضرت به همه آنها حمله كرد .ﺟﻨﮓ عظيمى در همان دور و برِ بدن » ﻗﺎﺳﻢ ﺑﻦالحسن«، به راه افتاد .آمدند جنگيدند؛ اما حضرت آنها را پس زد .تمام محوطه را گرد و غبار ميدان فراگرفت .راوى ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ :»وانجلت الغبر«؛ بعد از لحظاتى گرد و غبار فرو نشست .اين منظره را ﻛﻪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﻣﻰكند، قلب انسان را خيلى مى سوزاند :» فرأيت الحسين عليهالسّﻼم«: من نگاه كردم، حسينﺑﻦ ﻋﻠﻰ ﻋﻠ يهالسّﻼم را در آنجا ديدم .»قائماً على رأس الغﻼم«؛ امام حسين باﻻى سر اين نوجوان ايستاده است و دارد با حسرت به او نگاه مى ﻛﻨﺪ .»و هو يبحث برجليه«؛ آن نوجوان هم با پاهايش زمين را مى ﺷﻜﺎﻓﺪ؛ ﻳعنى در حال جان دادن است و پا را تكان مى دهد .» والحسين عليهالسّﻼم يقول: بُعداً لقوم قتلوك«؛ ﻛﺴﺎﻧﻰ ﻛﻪ تو را به قتل رساندند، از رحمت خدا دور باشند. اين يك منظره، كه منظره بسيار عجيبى است و نشاندهنده عاطفه و عشق امام حسين به اين نوجوان است، و درعينحال فداكارى او و فرستادن اﻳﻦ نوجوان به ميدان جنگ و عظمت روحى اين جوان و جفاى آن مردمى كه با اين نوجوان هم اين ﮔﻮﻧﻪ رفتار كردند .

يك منظره ديگر، منظره ميدان رفتن على اكبر عليه السّﻼم است كه يكى از آن مناظر بسيار پُ رماجرا و عجيب است .واقعاً عجيب است؛ از همه طرف عجيب است .از جهت خود امام حسين، عجيب است؛ از جهت اين جوان – على اكبر – عجيب است؛ از جهت زنان و بخصوص جناب زينب كبرى، عجيب است. راوى مى گويد اين جوان پيش پدر آمد .اوّﻻً على اكبر را هجده ساله تا بيست و پنجساله ﻧﻮﺷ ﺘﻪاند؛ يعنى حداقل هجده سال و حداكثر بيست و پنج سال . ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ :»خرج على ﺑﻦالحسين«؛ ﻋﻠﻰ ﺑﻦالحسين براى جنگيدن، از خيمه گاه امام حسين خارج شد .باز در اين جا راوى مىﮔﻮﻳﺪ :»و كان ﻣﻦ اشبه النّاس خلقاً «؛ اين جوان، جزو زيباترين جوانان عالم بود؛ زيبا، رشيد، شجاع .»فاستأذن اباه فى القتال«؛ از پدر اجازه گرفت كه برود بجنگد .»فأذن له«؛ حضرت بدون مﻼحظه اذن داد .در مورد »ﻗﺎﺳﻢ ﺑﻦ الحسن«، حضرت اوّل اذن نمى داد، و بعد مقدارى التماس كرد، تا حضرت اذن داد؛ اما » ﻋﻠﻰ ﺑﻦالحسين « كه آمد، چون فرزند خودش است، تا اذن خواست، حضرت فرمود كه برو .»ثمّ نظر اليه نظر يائس مﻨﻪ«؛ نگاه نوميدانهاى به اين جوان كرد كه به ميدان مىرود و ديگر برنخواهد گشت .» وارخى عليهالسّ ﻼم عينه و بكى«؛ چشمش را رها كرد و بنا كرد به اشك ريختن .

يكى از خصوصيّات عاطفى دنياى اسﻼم همين است؛ اشك ريختن در حوادث و پديدههاى عاطفى. ﺷﻤﺎ در قضايا زياد مى بينيد كه حضرت گريه كرد .اين گريه، گريه جزع نيست؛ اين همان شدّت عاطفه است؛ چون اسﻼم اين عاطفه را در فرد رشد مى دهد .حضرت بنا كرد به ﮔﺮﻳﻪكردن .بعد اين جمله را فرمود كه همه شنيدهايد :»اللّهم اشهد«؛ خدايا خودت گواه باش .»فقد برز اليهم غﻼم«؛ جوانى به سمت اينها براى جنگ رفته است ﻛﻪ »اشبه النّاس خُلقاً و خَلقاً و منطقاً برسولك« .

يك نكته در اينﺟﺎ هست كه من به شما عرض كنم .ببينيد؛ امام حسين در دوران كودكى، محبوب پيامبر بود؛ خود او هم پيامبر را بى نهايت دوست مى داشت .حضرت شش، هفت ساله بود كه پيامبر از دنيا رفت .چهره پيامبر، به صورت خاطره بى زوالى در ذهن امام حسين مانده است و عشق به پيامبر در دل او هست .بعد خداى متعال، على اكبر را به امام حسين مىدهد . وقتى اين جوان كمى بزرگ مىﺷﻮد، يا به حدّ بلوغ مىرسد، حضرت مى بيند كه چهره، درست چهره پيامبر است؛ همان قيافهاى كه اين قدر به او عﻼقه داشت و اين قدر عاشق او بود، حاﻻ اين به جدّ خودش شبيه شده است .حرف ﻣﻰزند، صدا شبيه صداى پيامبر است .حرف زدن، شبيه حرف زدن پيامبر است .اخﻼق، شبيه اخﻼق پيامبر است؛ همان بزرگوارى، همان كرم و همان شرف .

ﺑﻌﺪ اين ﮔﻮﻧﻪ ﻣﻰﻓﺮﻣﺎﻳﺪ :»كنّا اذا اشتقنا الى نبيّك نظرنا اليه«؛ هر وقت كه دلمان براى پيﺎﻣﺒﺮ ﺗﻨﮓ ﻣﻰ شد، به اين جوان نگاه مىكرديم؛ اما اين جوان هم به ميدان رفت .»فصاح و قال يابن سعد قطع اللﱠه رحمك كما قطعت رحمى« .ﺑﻌﺪ ﻧﻘﻞ ﻣﻰ كند كه حضرت به ميدان رفت و جنگ بسيار شجاعانهاى كرد و عدّه زيادى از افراد دشمن را تارومار نمود؛ بعد برگشت و گفت تشنه ام .دوباره به طرف ميدان رفﺖ . وقتى كه اظهار عطش كرد، حضرت به او فرمودند :عزيزم !يك مقدار ديگر بجنگ؛ طولى نخواهد كشيد كه از دست جدّت پيامبر سيراب خواهى شد .وقتى امام حسين اين جمله را به علىاكبر فرمود، عل ﻰاكبر در آن لحظه آخر، صدايش بلند شد و عرض كرد :»يا ابتا عليك السّﻼم«؛ پدرم !خداحافظ .»هذا جدّى رسولاللﱠه يقرئك السّﻼم«؛ اين جدم پيامبر است كه به تو سﻼم مى ﻓﺮﺳﺘﺪ .»و يقول عجل القدوم علينا«؛ ﻣﻰ گويد بيا به سمت ما .

اينها منظره هاى عجيبِ اين ماجراى عظيم است .و امروز هم كه روز جناب زينب كبرى سﻼم اللﱠهعليهاست .آن بزرگوار هم ماجراهاى عجيبى دارد .حضرت زينب، آن كسى است كه از لحظﻪ شهادت امام حسين، اين بار امانت را بر دوش گرفت و شجاعانه و با كمال اقتدار؛ آن چنان كه شايﺴﺘﻪ دختر اميرالمؤمنين است، در اين راه حركت كرد .اينها توانستند اسﻼم را جاودانه كنند و دين مردم را ﺣﻔﻆ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪ .ماجراى امام حسين، نجاتبخشىِ يك ملت نبود، نجاتبخشىِ يك امّت نبود؛ نجاتﺒﺨﺸﻰ ﻳﻚ تاريخ بود .امام حسين، خواهرش زينب و اصحاب و دوستانش، با اين حركت، تاريخ را نجات دادند .

السّﻼم عليك يا اباعبداللﱠه و عَلى اﻻرواح الّتى حلّت بفنائك .عليك منّا سﻼماللﱠه ابداً مابقيت و بقى اللّيل و النّهار و ﻻجعله اللﱠه آخر العهد منّا لزيارتك . السّﻼم على الحسين و على ﻋﻠﻰ بن الحسين و على اوﻻد الحسين و على اصحاب الحسين .

پروردگارا !به محمّد و آل محمّد تو را قسم مى دهيم، ما را در راه اسﻼم و قرآن ثابتقدم بدار .پرورگارا ! جامعه ما را، جامعه اسﻼمى قرار بده، پروردگارا !ما را از اسﻼم جدا مكن .پروردگارا !به اسﻼم و مسلمين در همه جاى عالم نصرت كامل عنايت فرما .دشمنان اسﻼم را مخذول و منكوب گردان. پروردگارا !به محمّد و آل محمّد، ارزشهاى اسﻼمى، پيوند برادرى، محبّت و عاطفه، عبوديّت براى پروردگار و عدل كامل را در ميان ما استقرار ببخش. پروردگارا !ﻛﺴﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺳﻌﻰ ﻣﻰ كنند، دشمنﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﻛﻮﺷﺶ ﻣﻰكنند، براى اين كه جامعه ما را از اسﻼم دور كنند، آنها را از رحمت خودت دور كن .پروردگارا ! ﺑﻪ محمّد و آل محمّد، قلب مقدّس ولىّ عصر ارواحنا فداه را از ما خشنود كن. پروردگارا !دعاى آن بزرگوار را در حقّ ملت ما مستجاب گردان .پروردگارا !ما را از ياران و انصار آن بزرگوار قرار بده .پروردگارا !ﺷهداى عزيز ما، جانبازان عزيز ما، امام شهيدان رضواناللﱠه عليه را مشمول رحمت و لطف خود قرار بده .

ﺑﺴﻢ الله الرّحمن الرّحيم

الحمدللﱠه ربّ العالمين. والصّﻼة والسّﻼم على سيّدنا و نبيّنا ابىالقاسم المصطفى محمّد و على آله الطيّبين الطّاهرين المعصومين .سيّما علىّ اميرالمؤمنين والصّدّيقة الطّاهرة سيّدة نساء العالمين و الحسن والحسين سبطى الرّحمة وامامى الهدى و سيّدى شباب اهل الجنّة و على علىّ ﺑﻦالحسيﻦ زين العابدين و محمّدبنعلى و ﺟﻌﻔﺮﺑﻦ محمّد و موسى ﺑﻦجعفر و علىّ ﺑﻦموسى و محمّدبن على و ﻋﻠﻰّ ﺑﻦﻣﺤﻤّﺪ والحسن ﺑﻦعلىّ والخلف القائم المهدى .حججك على عبادك و امنائك فى بﻼدك و ﺻﻞّ على ائمّةالمسلمين و حماةالمستضعفين و هداة المؤمنين .اوصيكم عباداللﱠه بتقوى اللﱠه

چون وقت گذشته است، پس از توصيه به تقوا و حفظ و رعايت پرهيزكارى در همه امور، فقط يﻚ ﻣﻄﻠﺐ را عرض مى ﻛﻨﻢ .البته قبﻼً ﻻزم است از همه برادران و خواهرانى كه در سراسر كشور، در ايّام عزادارى، با اقامه عزا و به راه انداختن مراسم عزادارى، بخصوص با اقامه نماز جماعت در ظهر عاشورا و با عرض ارادت به خاندان پيامبر، اين روزها را بزرگ داشتند – قشرهاى مختلف مردم، زن و مرد و پير و جوان – سپاسگزارى كنم و از خداوند متعال، رحمتش را براى همه ﺷﻤﺎ ﻣﺴﺄﻟﺖ ﻛﻨﻢ .

آن مطلب اين است كه همانطور كه عرض كرديم، تبليغات دشمن عليه ملت ايران، هر گاهى يك بار اوج ﻣﻰگيرد .مخصوص امروز هم نيست؛ حرفها هم حرفهاى تازهاى نيست .شايد اﻻن پانزده، شانزده سال است كه دشمنان اين ملت و دشمنان اين انقﻼب، جمهورى اسﻼمى را به همان چيزهايى متّهم ﻣﻰكنند كه امروز هم متّهم مى ﻛﻨﻨﺪ .فرقى كه كرده است، اين است كه آن روز كلّياتى را مى ﮔﻔتند، ما تحليل مى كرديم و مى گفتيم منظورشان اين است؛ امروز خودشان به همان چيزى كه ما آن روز تحليل ﻣﻰكرديم، تصريح مى ﻛﻨﻨﺪ !سالهاى متمادى گفتند كه ايران از تروريسم حمايت مىﻛﻨﺪ؛ ﻣﺎ ﻣ ﻰگفتيم كه مقصود آنها ﻛﻪ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﻨﺪ » دولت ايران از تروريسم حمايت مىﻛﻨﺪ«، اين است كه ما از مبارزان فلسطينى حمايت مىكنيم . اين را مىﮔﻮﻳﻨﺪ »حمايت از تروريسم« !

مبارز فلسطينى را تروريست و حمايت از او را حمايت از تروريسم مىﻧﺎﻣﻨﺪ !ما در سابق اين را بارها ﻣﻰگفتيم؛ حاﻻ خودشان تصريح مى كنند و همين را مىﮔﻮﻳﻨﺪ !اين نشان مىدهد كه استكبار جهانى و دستگاه امپراتورى خبرى آن، وقتى كه ناچار باشد، آن حقايقى را كه يك وقت مجبور بود پنهان كند، با وقاحت تمام آشكار ﻣﻰكند و شرمى ندارد !

دشمنى رفته ملتى را از خانه اش بيرون كرده، كشورى را غصب نموده، حكومت ظالمانهاى تشكيﻞ داده، مردم آن سرزمين را با انواع مصيبتها مواجه كرده و انواع محنتها را بر سر آنها وارد آورده است؛ وقتى آن مردم يك فرياد مى كشند و يك عكس العمل كوچك نشان مىدهند، به اين مى ﮔﻮﻳﻨﺪ ﺗروريست !

بله؛ اگر معناى تروريسم اين است، ما افتخار مى كنيم كه از مبارزان فلسطينى حمايت كنيم؛ وظيفه ﻣﺎﺳﺖ .ما از حق دفاع مى كنيم، با باطل ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﻣﻰكنيم؛ حاﻻ انسانهاى باانصاف عالم، خودشان قضاوت كنند .

ﻳﻚ صاحبخانه و يك غاصب داريم .صاحبخانه، فلسطينيها هستند .و غاصب، صهيونيستهايﻰ كه از اطراف دنيا – از امريكا، از اروپا، از روسيه و از جاهاى ديگر – رفتند در آنﺟﺎ ﺳﺎﻛﻦ ﺷﺪﻧﺪ .آن غاصبان نسﺒﺖ ﺑﻪ اين صاحبخانه ها صد جنايت انجام داده اند؛ صاحبخانهها هم مواردى مقاومت كرده اند و به آنها ضربﻪ زده اند. كدام تروريستند؟ ! آيا آن كسى كه به خانه مردم رفته، زنان را كشته، بچهها را كشته و در »دير ياسين «فاجعه آفريده و هزار مشكل براى مردم درست كرده است، در ﺧﺎﻧﻪهاى آنها ديگران را اسكان كرده و شهرهاى فلسطينى را به ديگران داده است، اﻻن هم اگر كسى نفس بكشد، او را به زندانهاى ﺳﺨﺖ ﻣﻰ اندازد، اين تروريست است، يا آن كسى كه حقّ خودش را مطالبه مى ﻛﻨﺪ؟ !

اين شيخ شجاع فلسطينى)60 (كه به ايران آمد و سر تا پا فلج است – دستش فلج، پايش فلج و ﻗﻄﻊ نخاعى است – سالهاست كه شجاعانه مبارزه مىﻛﻨﺪ .با وجودى كه قطع نخاع دارد، او را به زندان بردند و شكنجه كردند !احتمال دادند اگر به بدنش ضربه بزنند، حس نكند؛ لذا به صورتش شﻼق زدند و به او بىخوابى دادند !اينها تروريست نيستند؟ !

به داخل لبنان مىآيند و مبارزان لبنان را كه با آنها مخالفند، مى دزدند و مىﺑﺮﻧﺪ .اينها تروريﺴﺖ نيستند؟ !آن وقت آن كسى كه فرياد ﻣﻰ زند، دو نسل زير چادر، در داخل خيمهها و در اردوگاهها، داﺧﻞ ﺧﺎﻧﻪهاى محقّر، در خارج از شهر و كشور خودشان زندگى كردند و غربت دنيا را تحمّل نمودند و حاﻻ يﻚ كلمه حرف زدند، يا اقدامى كردند، اينها تروريستند !

امريكا طرفدار صهيونيستهاست و ما طرفدار فلسطينيها؛ كدام طرفدار تروريست هستيم؟ !ﺑا انصافهاى دنيا بگويند .اين را مى ﮔﻮﻳﻨﺪ »طرفدارى ايران و دولت ايران و ملت ايران از تروريسم« !

نه آقا !اين معنايش اين است كه ملت ايران حاضر نيست اين قلدرى را كه امريكا به خرج مىدهد، قبول ﻛﻨﺪ. ﻣﻰ خواهند باطلى را حمايت كنند؛ مى خواهند همه دنيا از آن باطل حمايت كنند و همه اين را حﻖ بدانند و متأسفانه خيليها در دنيا قبول كردند؛ ولى ملت ايران قبول نمىﻛﻨﺪ .ملت ايران شجاع است . ملت ايران ايستاده است .خيال نكنند اين حرف، حرف يك نفر، يا حرف جمعى در ايران است .

ﺑﻰعقلها مى ﮔﻮﻳﻨﺪ ﻣﺎ ﻣﻰخواهيم تبليغات كنيم، فﻼن كنيم، چه كنيم؛ براى اين ﻛﻪ ﻣﻰ خواهيم با فﻼنى – ﺑﺎ ﻋﻠﻰ ﺧﺎﻣﻨﻪ اى – مبارزه كنيم !اين هم يك خطاى ديگر، اين هم يك اشتباه ديگر در تحليل !خيال ﻣﻰكنند كه اين حرفها، حرفهاى يك نفر است؛ نه آقا !امروز در ايران، همه همين را مىگويند؛ رئيﺲ جمهور عزيز ما هم همين را مىﮔﻮﻳﺪ؛ دولت خدمتگزار هم همين را مى گويد؛ مجلس شوراى اسﻼمى هم همين را مى ﮔﻮﻳﺪ؛ مسؤوﻻن كشور هم همين را مى گويند؛ علما هم همين را مى گويند؛ آحاد ملﺖ هم همين را مىگويند؛ اختﻼفى نيست .تهمتها و اهانتها به ملت ايران به جايى نخواهد رسيد .

استكبار در اين مبارزه، طَرْفى نخواهد بست .هنوز هم اشتباه مىﻛﻨﻨﺪ .يك بار در قضيه انقﻼب اشتباه كردند، اثرش را ديدند؛ يك بار هم در قضيه جنگ تحميلى اشتباه كردند، نتيجهاش را ديدند؛ يك بار هم در قضاياى بعد از جنگ اشتباه كردند، نتيجه اش را ديدند؛ يك بار ديگر حاﻻ دارند اشتباه ﻣﻰﻛنند، باز هم نتيجهاش را خواهند ديد .

در اين كشور، پرچم اسﻼم و پرچم انقﻼب بلند است و نام امام زنده و جاودانه است .ارزشهاى اين كشور براى اين ملت، براى اين جوانان و براى اين آحاد عظيم، همان ارزشهايى است كه به آنان عزّت داده و ملت ايران را عزيز و بزرگ كرده و نيروهايش را زنده كرده است؛ راه آنها را به سوى آينده، روشن و همواره كرده است و انشاءاللﱠه به سوى اين آينده پيش خواهند رفت و اين تهمتها اثرى ندارد .

البته همانطور كه عرض كرديم، اينها موسمى است . هر گاهى به مناسبتى جنجالى مىﻛﻨﻨﺪ؛ اما باز ﻣﻰبينند فايده اى ندارد ! ﻣﺪﺗﻰ ﻣﻰمانند، باز دوباره شيطان آنها را وسوسه مى ﻛﻨﺪ !ما هم كار خودمان را مىكنيم .ملت ايران هم مشغول حركت خودش در اين راه و در اين مسير است و انشاءاللﱠه خداى متعال روزبه روز بيشتر او را توفيق خواهد داد .

بسم الله الرحمن الرحیم

اذا جاء نصرالله والفتح .و رأيت النّاس يدخلون فى دين الله افواجاً .ﻓﺴﺒّﺢ ﺑﺤﻤﺪ ربّك واستغفره انّه كان توّاباً ).61 (

پايگاه اطﻼع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت ﷲ العظمی سيدعلی خامنه ای ) ﻣﺪ ظله العالی (- مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی

 فرستنده: حجت الله شمس الدینی

دسته:اطلاعات عمومی متفرقه برچسب‌ها:,

درباره پورشمس الدین

بسمه تعالی با توجه به اینکه امروزه یکی از راههای ارتباطی همین طور یکی از راههای آشنایی با مکان ها و ابزارهای مختلف فضای مجازی و اینترنت است و تقریبا تمامی شهرها و بخش عمده ای از روستاها هم وبلاگ یا سایت هایی برای معرفی خود اختصاص داده اند، در راستای همین اصل بر آن شدیم تا روستای خوش آب و هوای زمین انجیر را برای شما عزیزان معرفی کرده و هم همت خود را در راستای پیشرفت روزافزون روستا و شهرمان رابر به کار گرفته و از آنجایی که این روستا گردشگران زیادی را علی الخصوص در فصل های بهار و تابستان همه ساله به خود اختصاص می دهد مختصر توضیحی برای دوستداران و گردشگران این دیار که قصد بازدید از مکانهای دیدنی رابر و زمین انجیر را دارند باشد، لذا قطعا یکی از مکان های دیدنی هر شهرستانی روستاهای آن می باشند و روستای زمین انجیر هم با اختصاص دادن بخشی از زیبایی شهرستان رابر شامل باغ ها، مزارع و… در فصل بهار و رودخانه گذرنده از میان این روستا (رودخانه رودبر)- که از سرشاخه های هلیل رود میباشد، در نتیجه هدف نهایی چیزی جز پیشرفت و آبادانی شهرمان رابر و علی الخصوص روستای زمین انجیر نمی باشد و امیدواریم مطالبی که در این وبسایت قرار میگیرد مورد پسند شما قرار گرفته و همینطور امیدواریم که بتوانیم وظیفه ی خود را در راستای پیشرفت بیش از پیش روستا به نحو احسن انجام دهیم. ما را از انتقادات، پیشنهادات و نظرات خود بی بهره نگذارید و انتقادات، پیشنهادات و نظرات خود را از طریق یکی از شیوه های زیر با اینجانبان در میان بگذارید: ۱- در بخش نظرات مطالب ۲- ایمیل: apsh69[at]yahoo{.}com (احمد پورشمس الدین) و mapsh66[at]yahoo{.}com (محمدعلی پورشمس الدین) و info[at]zaminanjir{.}ir ایمیل زمین انجیر به امید ظهور عدالت گستر گیتی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

معادله ریاضی *